ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
227
معجم البلدان ( فارسى )
تخال معارفها ، بعدما * أتت سنتان عليها ، الوشوما « 1 » قصر حمران نيز ديهى نزديك معشوق در باختر سامرا است ميان آنجا و تكريت يك مرحله راه است . حمران ، نيز نام آبى است در سرزمين رباب كه مالك پسر ريب مازنى و دوست او كه ابو حردب خوانده مىشد مالك آن بودند و با هم به راهزنى مىپرداختند پس يكى از انصار پيامبر مأموريت يافت و مالك و بو حردب را دستگير كرد . پس مالك و آن مرد انصارى عقب ماندند . مرد انصارى به غلام خود دستور داد تا مالك را به مدينه ببرد . پس مالك غلام انصارى را غافلگير كرد و شمشير از دست او گرفت و او را كشت سپس بر انصارى يورش برد و او را نيز بكشت و خود به بحرين گريخت و از آنجا به فارس آمد و در آنجا بماند تا سعيد پسر عثمان عفان فرماندار خراسان شد . پس مالك به او پيوست و چنين سرود : [ 334 ] سرت فى دجاليل ، فأصبح * دونها مفاوز حمران الشّريف و غرّب تطالع من وادى الكلاب كانّها * و قد انجدت منه ، فريدة ربرب علىّ دماء البدن ، ان لم تفارقى * أبا حردب يوما و اصحاب حردب « 2 » حمران « 3 » نيز جايگاهى در رقه است . حمرّ [ ح م ر ر ] به وزن حبرّ و فلزّ : نام جايگاهى در بيابان است . حمزّان [ ح م ز زا ] با الف و نون پايانين نام ديهى در نجران يمن است . حمزة [ ح ز ] با زاى تك نقطه شهرى در مغرب است . بكرى گويد : راه از « أشير » به سوى « مرسى الدجاج » از شهر أشير بيرون آمده بسوى شعبه مىرود كه روستايى است و از آنجا به تنگهاى در ميان دو كوه و از آنجا به « فحص أفيح » مىرسد كه در آنجا ريشهء « عاقر » فراوان است و به ديگر شهرها مىبرند ، و در آنجا شهرى است كه حمزه ناميده مىشود . و حمزه پسر حسن پسر سليمان پسر حسين پسر على پسر حسن پسر على بن ابي طالب در آن فرود آمد ، و آن را نو سازى كرد و به نام خود نمود . پدر او حسن بن سليمان همان كسى است كه مغرب را بگشود و او چند فرزند بنام حمزه ، عبد الله ، ابراهيم ، احمد ، محمد ، قاسم داشت . همهء اينان در آنجا فرزندانى به جا گذاشتند . از شهر حمزه به سوى « بلياس » كه در كنار كوهى بزرگ است ، و از بلياس به « مرسى الدجاج » مىرسيم . بدينجا نسبت دارد : بو القاسم عبد الملك پسر عبد الله پسر داوود حمزى « 4 » مغربى كه فقيهى نيكوكار بود . او در بغداد از بو نصر زينبى و در بصره از بو على شوشترى روايت مىكرد . بو القاسم دمشقى نيز از او روايت كرده گفت : او به سال 527 در گذشت . سوق حمزه : نام شهرى ديگر در « مغرب » است كه شهرى است بارودار و قبيلهء صنهاجه در آن مىزيند . اينجا نيز به حمزه پسر حسن پسر سليمان نسبت دارد و نزديكتر از حمزه نخستين است . حمص « 5 » [ ح ] با صاد بىنقطه شهرى معروف ، بزرگ و كهنسال داراى بارو است كه در سمت قبلهء آن دژى استوار بر بالاى تلى بلند هست . اين شهر در ميان دمشق و حلب است . لفظ آن گاهى مذكر و گاهى مؤنث بشمار مىرود . گويند بنيانگذار آن مردى به نام حمص پسر مهد پسر جان پسر مكنف بوده است و برخى او را حمص پسر مكنف عمليقى « 6 » دانند . ريشه شناسان گويند : حمص الجرح به معنى فرو نشستن و رم زخم است [ 335 ] انحمص ينحمص نيز از آن آمده است . بوعون در زيج خود گويد : درازاى جغرافايى شهر حمص 61 درجه و پهناى جغرافيايى آن 33 درجه و دو سوم درجه است و در اقليم چهارم جاى دارد . در كتاب ملمحه گويد : درازاى جغرافيايى حمص 69 درجه و پهناى جغرافيايى آن 34 درجه و 45 دقيقه در اقليم چهارم است 78 درجه در زير 8 درجهء سرطان - خرچنگ ارتفاع دارد ، و همين اندازه از برج جدى - بز است . خانه ملك آن همين اندازه در برج حمل - بره است ، عاقبت آن همين اندازه از برج ميزان - ترازو است .
--> ( 1 ) . آيا از خاندان هند با سنتها آشنا شدى ، قصر حمران هيچگاه فرسوده نمىشود . . . اين شعر در چ ع 2 ص 5117 نيز آمده است . ( 2 ) . در تاريكى شب به راه افتاد و از بيابان « حمران » بگذشت . . . اگر تو از حردب و ياران او جدا نشوى من بايستى كفارهء خون بدهم . اين سه بيت شعر به گونهء پساپيش در چ ع 2 ص 117 س 7 تا 9 نيز آمده است . ( 3 ) . ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 323 ، كوه حمر بن و لسترنج ص 99 . ( 4 ) . ش . ش : 17607 از انساب 176 ، لباب 1 : 388 ، مشتبه 1 : 174 . ( 5 ) . مقدسى ( احسن ع ص 54 و 154 ، 156 ، ترجمه ص 79 ، 217 ، 220 ن . ك : قزوينى ، آثار ع ص 184 ، جهانگير ص 239 ، مراد ج ا ص 238 . ( 6 ) . عمالقه - عملاقان - نژادى از بلند قامتان در افسانههاى جهودان است .